تبليغاتX
درساچه
درساچه

گاهی فقط آرامی, بی دردسر

رنگی می بینی,

 لبخند می زنی به زندگی.

رویاها در گوشت زمزمه می شوند و تو در ذهنت می بینی- 

 دلت قنج می رود,

و باز لبخند می زنی.

چشمانش را می پرستی-

نور مسیرت میشوند و تو

 کفش هایت را می پوشی تا قدم به قدم رویایت را طی کنی.

پا به پایش.

قدم به قدم

...

می آیم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 8:30 توسط ارانوس| |

 

آرام می تپد قلبم

ایمان دارد به وجودت

آرامم.

لبخند می زند قلبم

بی نیشخندی کج به باورم.

هم قدم منطق و احساسم,

سایه ی هر شکی را می زنند

...

زندگی با معناست.

غیر ممکن, ممکن

 می شود کامل بود.

 

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 11:29 توسط ارانوس|

 

در نهایت پایان  یک شکست بلند می شوم.

من در مقابل تو, نوسان زندگی ام, کم نخواهم آورد.

با تو تا اوج می روم و با تو به اوج منفی

خیال خواب نداشته باش , خط زندگیه من ممتد نخواهد شد!

باقیست آرزوهایم, امید و جوانی ام... باقیست.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 7:23 توسط ارانوس|

فعل های زندگی را صرف می کنم

می خورم

می خوابم

می خوانم

می خندم

می گریم

...

زندگی می کنم

همه درست صرف می شوند جز " می شناسم"

شناختن صرف نمیشود!

فعل بدغلقسیت.

صرف نمی شود و  به صرف شدن "اعتماد"هم نمی رسد.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 5:10 توسط ارانوس|

گم شدم, بودم؟ نمی دانم

نیستم کجام؟

درگیر روزمرگی

خنده های بلندم برایم بی مفهوم می گذرند 

نا آشنا

نیستم

کجام؟

ختدان, دلگیر

 بی محتواست

یافتم

بهترین توصیف "بی محتوا "ست

"من" خالیست

باورش نکن

بی روح

 

تظاهر کی؟ نمی دانم شاید دائم شاید گاهی... یا نه

نمی دانم

 نا آشناست

...

"من" زیاد " می خندی"

غریب تر

بی محتوا

.

.

.

"من" ؟

 

,,, آسه آسه  پیدایت می کنم

 

آسه... آسه

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 8:13 توسط ارانوس|

تنش

لرزش ممتد پا

سکوته فرا گرفته شده ی درونم

یک اخم, بغض , نشد شکست

نفرت یا تنهایی؟ دلتنگی یا بی کسی؟

هستند که باشند اما باز دلم زجه می کند

می خواهم بگویم خفه شود, خسته ام کرده نا آرامیش

د تو نگاهت منتظر کیست؟ تو هم کور شو

باشد نباشد, کشتمش

خواهی نخوایی مدیونی فراموش کنی چه کرد

مدیونی به من که بارها  شکستم تا ناله نکنی

مدیونی, پس آرام بگیر

انزجاری که از سر کولم بالا می رود سنگین است

بیزارم از تو که کوچک کوچک بودنت کردیم

من بد بودم تو چه کوه ادعا؟! عشق عشق لعنتیت فروخته شد به خراب کردنم؟

نگو بی مرام که از تو بد تر کشیدم با نفرت کشتم اما به حق

تو از وجودم با خبر بودی

از درگیری و همهمه ی درونم

تو می دانی من عاشق اون گرمام که تنها از جانب تو بود

تو می دانی همان بود و عشق تو که پاگیرم کرد

بارها گفتم می بالم به زیباییه این حس

و این جا بالیدن به عشقمان که بارها شنیدی نا خواسته بود اما در وجودم بود را فروختی به نبالیدن به تو

شکستی چون به تو نبالیدم؟

من به حس درونم , به وجود تو بالیدم

به عشق تو که در وجودم خورد کردی بالیدم

تو ذره ذره پایین رفتی دگر از دست رفته بود دیدن کوچک شدنت 

این تو بودی که نخواستی به تو ببالم

به من عشق دادی شکی نیست؟ تو بگو کافی بود؟ تو که حرفایم را شنیده بودی بگو کافی بود؟

باز بودم لعنتی ,حس کردی آتش دلم را

به بازی یاد کردی حسم را؟

تو آگاه بودی همه را آگاه بودی

به موقع احمق شدی و ز یاد بردی همه را

ارزش نداشت عشقت به من؟

تو داشتی؟

نامرد با همه مشکلاتم که آگاهی برایم ارزش داشتی, منی که به "نفس" خواندیم بی ارزش دانستی؟

خیانت کار را بخشیدم با تو نمی دانم چه کنم

نابود کردی, روحم را ,

نابودم.

بیزارم.

 دلتنگم, خراب.

 تو را نمی خواهم , بیزارم

اما گریه می کند دلم

خفه شو

کور شو

انتظار چه می کشی؟ هیچ

هیچ

دردیست به نفرت, خواستن , نخواستن, بیزاری و ناباوری

درد

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 8:37 توسط ارانوس|

 

خاموش غریبم با تو

با تمام قدرت پس می زنم احساسم را

بیزارم از خواستنت

انعکاس نفرت و نا امیدی سوی دوست

نفرتیست به زندگی و هر دوستی

فهم و هک شدن پستی ها

رعدی از سادگی و درگیری

در ناباوری فرو ریختن ستون ها

بنای ارزش نابود شد

شکست حرمت ها

می گذرم از کنارت بت خورد شده

بی صدا ,یک آه و سکوت

چشم بینا می خواهد

کوری

بمان

خوش باش, جوابت خاموشیست.

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 9:8 توسط ارانوس|

لحظه ای یادآور حس قدیم

در خلصه دلتنگی, خشمگین از نبود و بی اعتنایی تو

خشمگین از نادانی تو

بدان که چه موقع دلتنگم و تشنه ی وجود تو

" کف دست بو کن", هر چه قدر دور حس کن مرا

حس کن انتظام را

پایان ببخش

انقدر سخت است احوال پرسیه نیمه شب؟

در این حد 

اشاره ای از یاد من

آرام می گیرم

یک اشاره

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 10:53 توسط ارانوس| |

 

ر.و.ا.ن.ی

کسی که بارها به جنونم کشید- "میکشید"

چون دیگر نمی خواهم.

شنیدن " دوستت دارم" خیلی وقت هست که تکراریست کجایست مرد عمل ؟

بارها شکستم

باز می شکنم

شاید برای آخرین بار

شاید دل من شکست, غرورم خدشه دار شد, و به جایه شما بر نخورد 

شایدم خورد اما حسی که به من دادی ...

اما نه غرورم شکست نه توانم

دگر نمی پرسم چرا .

بس است دلایل بی دلیل

 خودخواهی

بچگی.

ریشه های اعصابم تمنا میکنند

تمنای "بی خیالی"

هر کسی می شکند

ضربه زدنده هنرمند است

بزن

اما به نمایش نخواهم گذاشت خردهای دلم را.

دشمن شاد نمی خواهم.

می شود بی ضعف بود.

از این ارزانی تو تنفر دارم-

بغضی که صامت فقط می نشید در انتظار باز شدن دریچه های اخم های درد-

 تا شاید سرازیر شود.

تکرار

شکستن من, باز سکوت, سرعت تا خط قرمز, فشار, گاز و نا آرامی من

در نهایت لحن پرخاشگر قبیح تو و فریاد من به معنای "تمامی".

تکرار.

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 8:53 توسط ارانوس|

 
 
من,  تنهایی,  باطن

دلم مي خواهد خوب باشم.
 
نه برای این که تو دوستم داشته باشی-
 
خوب باشم تا بتوانم لبخندی به کسی ببخشم
 
خوب باشم تا حس کنم زیبایی را وقتی چیزی به زیبایی شادی هدیه می کنم
 
آن قدر خوب كه كسي جز پدر يا مادرم

پنهاني دعا گويم باشد.
خوب باشم-
 
 و باز بغض کنم به اینکه چه راحت می شود خوب بود و نیستم

شاید دور, اما دلم غنج می رورد برای خوب بودن.

شیرین است.

"خوب"


می شوم .

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 9:14 توسط ارانوس|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ